Blog Entries

دوستانی که فراموش کرده بودم

07/29/10

۸ روز گذشت، ۸ روزی که هرگز از خاطرم پاک نمی‌شود.

امروز دلم تنگ شده برای تک تک آن ۲۴ نفری که ۲ نفرشان غایب بودند.

۸ روز، ۲۳ نفر با هم زندگی کردیم و یادم آمد دوستانی داشتم، و فهیدم ۲ سال است از آنها چقدر دور ام، دوستانی که با هم بزرگ شدیم، از قنداق تا ۲ سال پیش.

فهمیدم که چقدر دلم برایشان تنگ شده بود در این ۲ سال، مدتها دوست بودیم و ۲ سال آشنا! همه‌ی کسانی را که می‌شناختم ۲سال پیش از یاد بردم جز چند نفر، امروز مطمئن هستم در مورد این ۲۴ نفر اشتباه کرده‌ام و اندکی ناراحت از حماقت خودم.

دلم برایشان تنگ شده است، برای تک تک این ۲۴ نفر و اعضایی از این جمع دوست داشتنی که دیگر در ایران نیستند: کاوه، مریم، خاله فخری، عمو عطا.

عکسی از این ۸ روز.

هیچی

07/18/10

+ هیچ مشکلی وجود نداره!
- چرا داری دروغ میگی؟
+ من دروغ نمیگم!
- ولی من میدونم داری دروغ میگی.
بلد نیستی به من دروغ بگی.


I will hide and you will hide
And we shall hide together here
Underneath the bunkers in the row

I have water, I have rum
Wait for dawn and dawn shall come
Underneath the bunkers in the row

Not so self-assured

06/27/10

قبلاً‌ها فقط می‌رفتم دنباله چیزی که می‌خواستم، اصلا برام مهم نبود که به چه قیمتی، هیچ نیازی به فکر کردن نبود تا بین چیزی که می‌خوام و چیزی که به ظاهر به نفع‌ام هستش یکی رو انتخاب کنم، بدونه شک سرمو بالا می‌گرفتم و می‌گفتم: اونی که می‌خوام.
تو زندگی راهی داشتم که فقط به اون سمت حاضر بودم حرکت کنم.
ولی حالا همه‌چی تغییر کرده، یکم محتاط‌تر شدم. لازمه ساعت‌ها بین خواسته‌ام و آینده‌ای که بدون اون در انتظارمه فکر کنم، پر تردیدم و ترس. به قول Beatles:

When I was younger, so much younger than today
I never needed anybody's thought in any way.
(Now)
But now these days are gone
I'm not so self-assured.
Now I find I've changed my mind
I've opened up the doors.

کلی آشفته و گیج‌ام. واقعا درست نمی‌دونم به کدامین صراط باید برم.

خوب اینم از نشانه های بزرگ شدنه! کجاست اون بچگی‌هایی که در‌به‌در دنبالش می‌گردم؟

زیر باران باید بازی کرد

05/03/10

چطرها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی ترشدن پی‌درپی،
زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.

تصمیم

05/02/10

روزهای سختی است. تصمیم سختی است. دست‌بکشم از آنچه دوست دارم؟ یا دست‌بکشم از هر آنچه روزی داشتم؟ کلافه‌ام!