Not so self-assured
قبلاًها فقط میرفتم دنباله چیزی که میخواستم، اصلا برام مهم نبود که به چه قیمتی، هیچ نیازی به فکر کردن نبود تا بین چیزی که میخوام و چیزی که به ظاهر به نفعام هستش یکی رو انتخاب کنم، بدونه شک سرمو بالا میگرفتم و میگفتم: اونی که میخوام.
تو زندگی راهی داشتم که فقط به اون سمت حاضر بودم حرکت کنم.
ولی حالا همهچی تغییر کرده، یکم محتاطتر شدم. لازمه ساعتها بین خواستهام و آیندهای که بدون اون در انتظارمه فکر کنم، پر تردیدم و ترس. به قول Beatles:
When I was younger, so much younger than today
I never needed anybody's thought in any way.
(Now)
But now these days are gone
I'm not so self-assured.
Now I find I've changed my mind
I've opened up the doors.
کلی آشفته و گیجام. واقعا درست نمیدونم به کدامین صراط باید برم.
خوب اینم از نشانه های بزرگ شدنه! کجاست اون بچگیهایی که دربهدر دنبالش میگردم؟

