Blog Entries

زیر باران باید بازی کرد

05/03/10

چطرها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی ترشدن پی‌درپی،
زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.

Here comes the sun

04/07/10

Little darling, the smiles returning to the faces.
Little darling, I feel that ice is slowly melting.

Here comes the sun.

دشت

08/29/09

بانگ بر می دارم از دل:
- ” خون چكید از شاخ گل، باغ و بهاران را چه شد؟
دوستی كی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟‌“

سرد و سنگین ، كوه می گوید جواب:
- خاك، خون نوشیده است!

دلاویزترین

12/25/08

از دل‌افروزترین روز جهان،
خاطره‌ای با من هست
به شما ارزانی:

سحری بود و هنوز
گوهر ماه، به گیسوی شب آویخته بود

گُل یاس
عشق در جانِ هوا ریخته بود!

من به دیدار سحر می‌رفتم،
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود.

می‌گشودم پر و می‌رفتم و می‌گفتم: -«های
بسرای ای دل شیدا، بسرای!
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح در جسم جهان ریخته‌اند،
شور و شوق تو برانگیخته‌اند،
تو هم ای مرغکِ تنها، بسرای!

همه درهای رهائی بسته‌ست
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره‌ای را
بسرای، بسرای...»

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می‌رفتم.

در افق،
پشت سراپرده‌ٔ نور
باغ‌های گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز

دم‌به‌دم در نفس باد سحر
غنچه‌ها می‌شد باز

غنچه‌ها می‌شد باز،
باغ‌های گل سرخ،
باغ‌های گل سرخ،
یک گلِ سرخ درشت از دل دریا برخاست:
چون گل‌افشانیِ لبخند تو،
در لحظهٔ شیرینِ شکفتن،
خورشید!
چه فروغی به جهان می‌بخشید،
چه شکوهی!
همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می‌رفتم.

دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می‌کردند.

دو صنوبر در باغ،
سر فراگوش هم آورده،
به نجوا، غزلی می خواندند!
مرغ دریائی با جفت خود از ساحلِ دور،
رونهادند به دروازهٔ‌ نور...
چمن خاطر من نیز ز جان‌مایهٔ عشق،
در سراپردهٔ دل،
غنچه‌ای می‌پرورد،
هدیه‌ای می‌آورد.
برگ‌هایش کم‌کم بازشدند
برگ‌ها بازشدند...
«یافتم! یافتم!» آن نکته که می‌خواستمش
با شکوفائی خورشید و
گل‌افشانی لبخند تو، آراستمش
تار و پودش را از خوبی و مهر
خوش‌تر از تافتهٔ یاس و سحر بافته‌ام
«دوستت دارم» را
من دلاویزترین شعر جهان یافته‌ام!

این گلِ سرخ من است!
دامنی پرکن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانهٔ دشمن،
که فشانی بر دوست،
راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید!
روح خواهد بخشید!

تو هم ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک‌بار و به ده بار، که صد بار بگو!
«دوستم داری» را از من بسیار بپرس،
«دوستت دارم» را با من بسیار بگو!


فریدون مشیری